عبدالله مستوفى
420
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
نبايد مايهء تشويش و مشكلى كار باشد زيرا سيصد هزار نفر جمعيت آن روز تهران با وسائل آن دوره و الاغ و شتر و آسياى آبى را اگر با اتومبيل و كاميون و آسياى بخارى و برقى امروز مقايسه كنيم ، خواهيم ديد كه نان دادن آن سيصد هزار نفر بدرجات از اين هشتصد هزار نفر مشكلتر بوده است و ما چهار پنج نفر با وجود داشتن كارهاى مخصوص به خود ، اين كار را مثل كار تفريحى مىگردانديم . نانواها هم بقول فرانسهها « آنقدر كه سياهى پس ميدهند ، شيطان نيستند . » اگر سروكارشان با مردمان امين صحيح العمل باشد ، در ظرف مدت كمى سيتواينهاى خوبى خواهند شد . اما امروز چه كنند كه براى نفس كشيدن هم از آنها حق الپرچين ميخواهند . آنها هم بازار را آشفته ديده مشغول چاپيدن خلق اللّه ميشوند . شخصى پرسيد قليه با قاف است يا با غين ، شنونده گفت با هيچكدام ، با گوشت است و بس . اينقدر دنبال اداره و ميز و صندلى نباشيد ، اشخاص امين و بصير پيدا كنيد و كار را به آنها بسپاريد . چنان كه در آينده ، نه چندان دور ، اظهارنظر خواهم كرد كه آزادى نان بهترين طرق راهحل كار است . فعلا قدرى هم خوانندهء عزيز را وارد سرگذشت اختصاصى خود بنمايم . تأسيس خانواده بعد از عروسى برادرم ، ديگر راه عذرى براى من باقى نماند . مادرم هر روز اين وظيفهء اجتماعى را به ياد من ميآورد ولى گرفتارىهاى كار ادارى و يك قدرى هم كموسيلگى مادى مانع اين كار بود . بعد از اصلاحى كه مرنار در حقوق اعضاى خزانه به عمل آورد ، ماهى دويست تومان من و يكصد و پنجاه تومان برادرم آقاى فتح اللّه مستوفى عايدى خدمت داشتيم . ملكهاى جعفرآباد ساوه به همان خرابى سابق باقى و هميشه محتاج بكمك خارجى بود كه باميد آبادى آيندهء آنها ، هر سال مبلغى روى آن ميگذاشتيم . از ملك ساوجبلاغ هم بعد از مصارف محلى و ماليات آن كه در حدود چهل خروار و واقعا گزاف بود و نانى كه براى خانه از آنجا ميآوردند ، منتهى صد و بيست خروار و بعد از كرايه ، قيمت آن منتهى سالى بهزار و پانصد تومان ميرسيد . طبع منهم اجازه نميداد همسرى از خودم پائينتر داشته باشم و وقتى اسم زن متمول را ميشنيدم حرف آقا غلامحسين للهء على اصغر بيادم ميآمد و از رنگ زردى آن گريزان بودم . نه اين بود كه پنج شش سال هم در اروپا بسربرده بودم ؟ ناچار سليقهام هم در لوازم زندگى زياد بود . اما از حيث نديدن همسر و عدم توافق اخلاقى احتمالى ، چندان گيرى نداشتم زيرا بتجربه از كار ديگران در اروپا ميدانستم كه زيباترين زنهاى عالم بعد از يكى دو سال به نظر شوهر عادى خواهد آمد . توافق نظر هم در دو نفر محالست ، هريك از طرف ازدواج كه به جوش خوردن وصلت راغبتر باشد ، رويه و اخلاق خود را با طرف موافق نشان داده و بعد از ازدواج هر خوئى كه جبلى او است ، ظاهر خواهد كرد . بهرحال چندى بهار و پائيز كردم تا بالاخره ديدم سى و شش هفت ساله شده عنقريب سنم بچهل خواهد رسيد و از پير پسرهائى خواهم شد كه كسى رغبتى به همسرى من نكند . در جستجوى نامزد بالاخره در بهار سال 1331 در جواب يكى از يادآوريهاى هرچندى يك بار مادرم گفتم : « اختيار با شماست ، هرچه بكنيد من مطيعم . »